روزهای زندگی من با شنیدن اشک های پایان ناپذیر اشرف سادات و نگاه یکسره به مانیتور و
بازی اسپایدر می گذرد....
در گذشته لحظه های بنفش که ظاهرا در گذشت اند و
اینده ای چنان روشن که چشمهایم را کور کرده.....
حال اما.... با شنیدن اشک های پایان ناپذیر اشرف سادات و نگاه یکسره به مانیتور و دیدن
عکس خندانی از خود.....
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت   توسط silent
|
چندان حال خوشی ندارم ... این روزها بیشتر فکرم شده رهایی از بند ادمها ...
همه ی ادمها ... مخصوصا این موجود بد فایده ...فکر ازادی اینقدر وسوسه انگیزه که
نمیگذارد چندان عاقلانه به پایان شاید تلخش به قول دوستان فکر کنم....
نمیدونم شاید برم ... روز ۲۸ بهمن ... باید برم ...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط silent
|
به قول اریاهیچی....نه کسی میاد نه کسی میره.مثل هر روز که هیچ خبری نیست.
اما عزیزم هر روز داره یه اتفاقی می افته!!!
اون می گه هر لحظه........
و دقیقا وقتی این جمله کامل گفته شد ما یه لحظه را از دست دادیم
شاید این همون اتفاقی که هر روز می افته و ما فکر می کنیم که هر روز هیچ خبری نیست...
نمی دونم فردا چی می شه؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط silent
|
میانه دچار از ناچاری
پا در هوا
نه ایستاده و
نه فرو افتاده...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط silent
|
نه.....
هیچی برای گفتن ندارم.شاید برای گفتن زود بود
اره.هنور سکوتم..................
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت   توسط silent
|
همیشه یه شروع خوب هست که تو نمیدونی چه جوری ادامش بدی.الان دقیقا همین اتفاق افتاده.شروعش رو دوست دارم اما حالا چی میشه؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط silent
|